![]() |
![]() |
|
| هرگز لحظه ای از زندگی را برای خوشبخت بودن حرام نخواهم کرد ... |
|
اینروزها تنها تر از همیشه .... فقط میدونمکههمین روزها خواهم رفت ...
روزهای پایانی درکنارتان بودن است ... همین روزها ... خیلی نزدیکاست .... شمارش معکوس برایدلکندن از همه چیز ... به همین راحتی .... روزهای آخر است ....!!! خداحافظ به همین راحتی !!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 16:26 توسط مجید ( زنده نما ) |
|
|
خیلی دووست داشتم و منو شکستی
رفتی رو بوم دیگری نشستی یه من کردی خیانت لعنت به تو داشتیم کلی حکایت لعنت به تو !!!! ببین اون لحظه ها رو با هم داشتیم حرومت ....!!! عشق یعنی زندگی را باختن ............... چند سالی را با هر الاغی ساختن !!! دیگه نمی خوام تو رو .... چطور می خوای شمع خاطرات رو خاموش کنی ؟؟؟!!! بین نگاه هرزه ی مردم سر تا پا دروغ... هیچکی نفهمید چی کشید ... وقتی که مر گشو دید توی هجوم نعره ها ... هیچکی صداشو نشنید چرا ماری کردین که بره به پابوس مرگ ....!!! ولی حالا شب و روز چشما تشنه ی اشک ... !!! تموم شهر پر شده از مردم سر تا پا دروغ .... !!! من و تو و خیابون سه تایی زیر بارون انگار همین ترانه رو می خونیم ... شونه به شونه ی هم زیر بارون نم نم ا خود شب تو کوچه ها می موندم اسم تو رو لب من ...قلبها با هم یکی بود تنها موندم حالا تو بارون ..!!! از تو خوندم توی خیابون ... تو بارون .... !!!
به من خیانت کردی لعنت به تو .... !! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 14:2 توسط مجید ( زنده نما ) |
|
|
بعد مدتها امشب اومدم آپ کنم ... خیلی وقته نیستم ...
دلم خیلی گرفته امشب .... از جدایی ... از دوستان ... از همه .. از خدا .... از خودم ... از تو ... از اون .... از من ... از من ... این من کی تموم می شه .... اون منی که دست تو مونده و پسش نمی دی ! امشب بازم یاد شعر سهراب میفتم که می گه : یادمن باشد تنها هستم ... یاد من باشد کاری نکنم که به قانون جهان بر بخورد ... امشب نمی دونم بازم یاد شعر قشنگ افتادم که می گفت : مرگ الهی بپذیرد مرا .... مرگ برای من و تو ... برای او ... برای همه است ... اما این مرگ کی فرا می رسید ... ماش این خدا راهی برای خود مردن می گذارد .... شاید اگر از باب حرام بودنش نبود همین الان به زندگی خود پایان می دادم ... نمی دانم در این دنیا چه می کذرد ... این آدمیان چه می خواهند ... همه در راه بی راهی قدم می گذاردند .... من هستم تا بگویم می توانم باشم ... اما این من رو به تباهی است .... زندونی رو به تباهیست .... زندونی رو به زوال است ... و این زندونی ... همین روزاست که بوی تعفن جنازه ی زندونی به مشام شما هم برسه و از اون فرار کنین... حتی تویی که ادعای معرفت می کنی ... حتی تویی که زندونی رو دوست داری ... تویی که می خوایش ... تویی که او را نصیحت می کنی و او را قبول داری ... تویی که او را استاد خود می دانی ... با رسیدن بوی تعفنش پا به فرار می گذاری.... حتی دیگر اسمش را هم نخواهی آورد .... زندانی خواهد مرد ... امروز ... فردا ... پس فردا ... یه روزی می میره .... زندونی دز انتظار مرگ .... زندونی داره می میره .... زندونی دوست داره ... اما ....... زندونی داره می میره ...!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 آبان1385ساعت 22:47 توسط مجید ( زنده نما ) |
|
|
یه طاق پارچه مشکی
یه آگهی ترحیم یه دسته گل روی دری همیشه بسته یه قاب عکس رو دیوار ساعت همیشه خوابیده گلدون و پنجره ام که دل شکسته یه مرد بی هویت !!! یه نامه ی وصیت یه حلقه توی دست مرد خسته رفتی و جات خالی شد توی خونم آتیش رو باز کشیدی به جونم می دونم که حرفای قشنگت چیزی نیست جز اشکای رو گونه ام آخ بازم خوبیت داره تو سینه یاد تو چقدر دل نشینه خدایا کاری کن از بهشتت بتونه اشک چشامو ببینه یه عشق نیمه کاره اشکای باز دوباره یه قبر بی ستاره میون یک شهر آخ یه سینی خرما از سنگ یه آدم قریبه جای لباش رو لبهام رفت و نشست سر جاش رفت و زد زیر گریه با یه بوسه از لب رفتی جایی که کسی ندیده زندگی دنیا همش فریبه شکوه از بیراهه های قربت می دونم اینجا هم قریبه یادته واست جون می سپردم الکی تو آغوشت می مردم .... تو آغوشت می مردم ... یه آگهی ترحیم .... زندونی .... مرگ ..... .....................................!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 مهر1385ساعت 23:53 توسط مجید ( زنده نما ) |
|
|
سر خاک خواهر من هیچ کسی گریه نمی کرد
بابا هم هیچی نمی گفت با همون نگاه سردش جای تو شبا می گفتش واسه من قصه می خونه می دونه دوسش ندارم ولی باز پیشم می مونه ولی من هنوز نذاشتم روی تخت تو بخوابه چرا اون تو خونه ی ماست یه سوال بی جوابه !!!؟ گلهای یاس تو باغچه غروبا پونه می گیرن همشون یه عهدی بستن سر خاک تو بمیرن قاب عکس سرد و خالی آخرین خنده ی خواهر گل سرد یادگاری ولی باز گلهای پر پر سر خاک خواهر من هیچ کسی گریه نکردش ..... همه مونده بودن ... من ...بابا .. مامان ... از همه بدم میومد ... همه از من بدشون میومد ... می گفتن که من تو رو کشتن .... خیلی دلتنگتم ... این روزها فقط به تو فکر می کنم .... خیلی خیلی دلتنگ نگاهتم نازنینم .... کاش بودی و مثل اون وقتا سر روی شونه هات می زاشتم و یه دل سیر گریه می کردم ... ای عشق من سنگ صبور غمهام ............... به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم ............. چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دل زده از این دیار .......................خیلی دلم گرفته از خیلیها نمونده از جوونیان نشونی .........................پیر شدم ..پیر تو ای جوونی >>>>>>>>>>>>>>> دلتنگیهای یک زندونی زندونی داره می میره .....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 8:52 توسط مجید ( زنده نما ) |
|
|
در این دنیایی پر نجوا
صدای من غمی دارد ولی در اوج این شبها دگر نایی ندارم من در اوج آرزوهایم که تنها مرگ خواهم من بیا پیغمبر مرگم !!! بگیر از من تو جانم را ...!!! خداوندا در این عالم به غیر از مرگ چیزی نمی خواهم چه می دانی چه می خواهم تو می دانی چه می خواهم در این عالم تو می دانی که مملو از سیاهیهاست دل تنهای من اما به نوری در آمد بتز همانا او نور بود و همانا هم او را خواهم خداوندا در این عالم فقط من مرگ می خواهم تو می دانی و می دانم و می داند که تنها من مرگ می خواهم !!! >>>> تکه ای از نوشته هایم حرف دلم ( توی دانشگاه سر کلاس زبان تخصصی . استاد داره درس می ده )
یاد نوشته ای از استاد شریعتی افتادم : و حماسه اینکه هرگز ... جمله ای را به پای خوکان نریختم ... و لحظه ای از زندگی را برای خوشبخت بودن حرام نکردم ... تا بعد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 8:28 توسط مجید ( زنده نما ) |
|
|
نمیشه تو هیچ غروبی من به یاد تو نشینم
خوب و بد هر جوری باشی عاشق خواستنیاتم ... مهربونی اگه حتی پای گریه هام نشینی .... اما من نمیشه حتی بی تو یک نفس بمونم ... حتی یک شبم نمیشه خواب چشماتم نبینم .... یه عالم غصه دارم یاد تو .... قول هایی که از تو با من یادگاریه غریبه .... یه عمری جونم و به پات می ریختم ... اما تو له کردی همه عمر منو .... دوست دارم حتی اگه هیچکی نخواد ..... به کسی هم ربطی نداره ولی ببین خودت خوب می دونی خیلی نا مردی دوست دارم .... !!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 18:16 توسط مجید ( زنده نما ) |
|
|
سلام .... فقط خواستم بگم که ...
تولد داداش محمدم مبارک ... خدا کنه ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال زنده باشه سایش بالا سر همه باشه کلی حال بده به همه ... از عمر یه بنده خدایی کم شه به عمر داداش محمد اضافه شه ... حالا اون بنده خدا کیه خودش بهتر می دونه .... همه دوست دختراش فداش بشن ( هیچی نداره ها ) خلاصه اینکه یه کادو تولد دارم بهش می خوام بدم که به شما ربطی نداره چیه .... خلاصه اینکه زیاد سرتون رو به درد نیارم که چی توی یه جمله بگم که : یه دنیا یه طرف ... یه داداش محمد یه طرف .....( خودش می دونه چرا ) هیچی دیگه ..... تولدت مبارک داداشی جونم .... بوس خیلی زیاد ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 19:23 توسط مجید ( زنده نما ) |
|
|
به سرم زده هوای خنده هات
دل من تنگ شده واسه ناز نگات واسه قهر و آشتیات .... دل من لک زده واسه با تو بودن واسه خنده هات .... واسه هر روز و شب سر کار گذاشتنات دیگه صبرم تمومه ... کاشکی روزدتر ببینمت همه خاطره های قشنگ که باعثشون تو بودی حروم بشن .... می خوام بگم همه اونا کار تو بود .... !!! ای کاش کنار میومدی با بود و نبود .... چی می شد اگه یه بار کوتاه میومدی ... اگه دیوونت بودم تو آرومم می کردی ... با من ـ عاشق دیوونت .... یه ۵ ۶ روزی سر می کردی .... ! گریه های شبونم .... اون همه اشکای عاشقونم .... اون دلی که ریختم به پات ...چه غصه ها که نخوردم برات حرومت ... حرومت ... حرومت !!! من ـ ساده رو بگو چرا نشناختم آره بابا یه روزی بود دوسم داشتی .... ولی حالا می دونم رفتی ما رو کاشتی .... !!! می خوام عاشق بمونم واسه همیشه .................................!!!
من و عشق آسمونیت .............. من و اون نا مهربونیت من و حرفای نگفته ...................من و کشته ضخم دوریت من و باور نگاهت ......................من و قصه های خامت من و تو با یاد خیالت .................من و تو با خاطره هامون ... من و تو همه نگاهمون نشدم جدا یه لحظه ................من اسیر لحظه هامون گفتی نمی خوای بمونی کنارم برو دیگه با هات کاری ندارم واسه عشق آسمونیت .... اون همه مهربونیت تو دلم جایی برات ندارم ....!!!! گفتی نمی خوای بدونی که کی هستم ! یادته شبای پر غم و غصه ؟ نمی خواستم ببینم اشک چشاتو نتونستی ببینی دارم می میرم واسه دیدن یه لحظه خنده هاتو همه زندگیم بود به پای تو همه نفسهام بود برای تو ولی راحت کردی تو فراموشم دیگه شرمم اومد ... من تموم می شم ....!!! سرت شلوغه ... آخه وقت نداری همگانی شدی ... تو که شرم نداری !!! تو که می گفتی کم نداری .............. وقتی با منی غم نداری !!! می خوساتم بمونم با تو تا ابد ...... >>>>>> این دست و تو بردی برو تا دست بعد .... !!!
دیگه شرمم اومد .... من تموم می شم .... زندونی داره تموم می شه... به همین راحتی به راحتیه شمردن ... بشمار ۱ ۲ ۳ . . . زندونیم داره تموم می شه .... به همین راحتی ... زندونی .....................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 20:36 توسط مجید ( زنده نما ) |
|
|
یادته شبای پر غم و قصه .... نمی خواستم ببینم اشک چشاتو
من و تو با یاد خیالت .... حالا حسرت دیدن اون خنده هاتم .... من و تو خاطره هامون ... من و تو همه نگامون ... نشدم جدا یه لحظه ئ... من اسیر لحظه هامون .... زندونی ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 13:40 توسط مجید ( زنده نما ) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
منم شاگرد سهراب .. هم او که همچون من تنها بود ... یاد شعر استاد می افتم که می گفت :
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون جهان بر بخورد ... یاد من باشد تنها هستم ... ماه بالای سر تنهاییست !!! |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|